من همونم که هميشه
غم وغصم بي شماره
اونيکه تنها ترين
حتي سايه ام نداره
اين منم که خوبيامو
کسي هرگز نشناخته
اونکه در راه رفاقت
همه هستي شو باخته
هر رفيق راهي با من
دوسه روزي همسفر بود
ادعاي هر رفاقت
واسه من چه زودگذربود
هر کي بازمزمه عشق
دو سه روزي عاشقم شد
عشق اون باعث زجر
همه دقايقم شد
اونکه عاشق بود عمري
از جدا شدن مي ترسيد
همه هراس وترسش
به دروغش نمي ارزيد
چه اثرازاين صداقت
چه ثمرازاين نجا بت
وقتي قد سرسوزن
به وفا نکرديم عا دت
انکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد
رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت
صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم
امروزکه ازخواب بیدارشدم همه جاسفید شده بود امسال پاییز چه زود
تسلیم زمستون شد
زنده بودن نمیخوام زندگی غاموسه منه
فقط و فقط دورنگی تنها کاووس منه
کاش میشد دارو باشیم نه زخم کاری نه نمک
قطره آبی باشیم رو قلب خشک پر ترک.
کاش می شد تو زندگی تو سختیش کم نزاریم
واسه ی خودمون آدمی با شیم نه آدمک.
که آرام درون دشت خفته است
دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته است
چه شبی بود.شبی آرام وساکت.دراتاق تاریکم درگوشه ای دنج وخلوت درکنارتنهایی نشسته بودم.
ناگهان به ذهنم رسیدکه شمعی به یادت روشن کنم.
سریع برخاستم وبه طرف گنجه ی اتاق رفتم شمعی نیمه سوخته پیداکردم آن رابرداشتم ودوباره به طرف همان گوشه ی خلوت
رفتم.باکبریتی که درکنارم بود شمع راروشن کردم با دیدن شعله شمع دررویاهای همیشگی خود غوطه ورشدم همان طورکه
شعله ی شمع رانگاه می کردم وبه رویاهایم رنگ وبویی تازه می دادم ناگهان پروانه ای به طرف شعله آمد وچندباری به دور
شعله چرخید اماپروانه ی عاشق تاب حرارت شعله رانداشت ودرهمانجا درکنارمعشوق خودبرزمین افتاد.
بادیدن این صحنه اشک درچشمانم جمع شدباچشمان پرازاشک دوباره به شعله ی شمع خیره شدم اینبارچیزی دیدم که باورم
نمی شد.آری چهره ی زیبای توبودکه ازمیان شعله ی شمع به من خیره شده بود وبه من لبخند می زد.
اینبارنیز اشک درچشمان غم زده ام جمع شدامااین اشک شوق بود که بادیدن چهره ی مهربانت ازچشمانم جاری شده بود.
ای خدا آه ای خدا
ازتوی آسمونها
گوش بده به درد من
که می خوام حرف بزنم
واسه یک روزم شده
سکوتم روبشکنم
ای خداخودت بگو
واسه چی ساختی من و
توی این زندون غم
چراانداختی من و
چراهرجاکه میرم
دربه روم وانمی شه
چراهرجا دلیه
میشکنه مثل شیشه
ای خداحرفی بزن
اگه گوشت بامنه
این چیه که قلبمو
داره آتیش میزنه
ای خدا آه ای خدا
ازتوی آسمونها
گوش بده به درد من
که می خوام حرف بزنم
واسه یک روزم شده
سکوتم روبشکنم
ای خداخودت بگو
واسه چی ساختی من و
توی این زندون غم
چراانداختی من و

برگ ازدرخت خسته می شه
پاییزبهانه است.....
دیروزرفتم مدرسه ای که سال قبل توش درس می خوندم. موقع زنگه تفریحشون بودومن تونستم یکی ازدوستام روببینم
خیلی گرفته وناراحت بوددلیل ناراحتیش روپرسیدم وقتی که اون خبروداداصلا" باورم نمی شد یکی ازبچه های مدرسه
روزقبلش تصادف کرده بودبه حق پیوسته بود می شناختمش همکلاسی دوستم بود اما وقتی این موضوع روفهمیدم هرکاری
کردم چهره اش ونتونستم به یادبیارم.همون لحظه یکی دیگه ازدوستام برگشت بهم گفت بهارمی بیینی زندگیمون به یه تارمو
بسته است.شب وقتی می خواستم بخوابم همه اش به این فکرمی کردم ماباچه رویی می خوایم بارب دیدارکنیم ماکه این همه
گنهکاریم چه طوری می خوایم جواب حساب هامون وبدیم.باهمین چیزهاخوابم برد.
وامروزصبح باصدای پدرومادرم ازخواب بیدارشدم داشتن لباس می پوشیدن که برن بیرون ازشون سوال کردم چی شده
زنداییم که خونه ی مابود گفت که یکی ازهمسایه هافوت کرده وقتی پرسیدم چه کسی واون اسم همسایمون روگفت اصلا"
باورم نمی شد باشنیدن این موضوع یادحرف دوستم افتادم واقعا" زندگی به یه تارمو بسته اس.
پاییز چه زیباست
مهتاب زده تاج سر کاج
پاشویه پر از برگ خزان دیده ی زرد است
بر زیر لب هره کشیدند خدایان
یک سایه ی باریک
هستی شده تاریک
رنگ از رخ مهتاب پریده
بر گونه ی اواگرابرپنجه کشیده
دامان خودش نیز دریده
آرام دود باد درون رگ نودان
با شور زند نی لبک آرام
تا سرو دلارام برقصد
پر شور
پر ناز
پرشور بخواند
شبگیر سر دار...
اماوقتی که بهاراومدبه جوری ازش جداشی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعدبهت بگه که چشماش نمی خوادتوروببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یه فل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
مدتهاست که زیبایی برایم ساده ویکنواخت شده وهمه چیزبه سیاهی درآمده دیگرجاذبه های دنیا درمن شوروشوقی ایجادنمی کند
روزهایم باملال وخستگی توام است ازتنهایی به جان آمده ام نه همدمی نه هم صحبتی همچون پرنده ای بی بال وپربسته زندانیم
هم اکنون به مانندزندانی های محکوم به اعمال شاقه به دنبال راهی هستم تاخود را رهابخشم.

سلام به شما دوستان عزیز ازاینکه چندروزی نبودم معذرت می خوام راستش یه کمی کسالت داشتم وباید استراحت می کردم.
دیروز اینجا هوابارونی بود چقدرروزای بارونی رودوست دارم وقتی بوی نم خاک بلند می شه احساس می کنم دوباره متولد شدم.

هر لحظه که از عمرم ميگذرد
به کلمه مرگ بيشتر فکر ميکنم
در حالی که هنوز پيری را تجربه نکردم
از جوانيم هنوز بهره ای که می خواستم نبرده ام
و کودکيم را درونم پنهان کرده ام ....
هيچ کس مرا نمی شناسد
درونم پر از حرفهای ناگفته است
پر از رازهای ناگفته ...
و به خودم افتخار می کنم
چون درد هايی کشيده ام که مرا ساخته است
و چيزهايی می دانم که هيچ کس نمی داند
و پس از مرگم با کالبدم خواهد پوسيد.....

وپائیز برگی دیگر بر دامن غم دار طبیعت به یادگار گذاشت. برگی که از آن تنها زردی و عریانیش را به میراث برد و لگدمال شدن را آموخت زیرپای عابرانی که به صدای شکستن استخوانهایش می خندیدند.و باد سرودی سرد تر از تاریکی در گوش زمان زمزمه کرد و تاریخ به زیور ضجه ای کودکانه آراسته گردید. نیمه پائیز بود, نیمه آبان, نیمه تمام داستانهای بی پایان, نیمه افسانه تنهایی, نیمه...
ســــلام پــائیــــز

![]()
بودنم را هیچکس باور نداشت
هیچکس کاری به کار من نداشت
بنویسید بعد مرگم روی سنگ
با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ
او که خوابیدست در این گور سرد
بودنش را هیچکس باور نکرد
که دراین لحظه چه می کشم؟ چه حالی دارم؟
چقدرزنده نبودن خوب است خوب
نمی دونم چی بنویسم وازکجا شروع کنم. می خوام ازروزهایی که داره می گذره بنویسم اززندگیم ازاینکه چه حسی نسبت به
این قفس (زندگی) دارم امامی ترسم بنویسم.می ترسم اینجاهم آسودم نذارن(خانواده ام) خیلی جالبه ازیه خونواده فرهنگی باشی
امانتونی حرفت ورک وراست بگی.یااینکه نتونی اون کاری رو که دوست داری انجام بدی.
نمی دونم شاید تا حدودی هم مقصرخودمم اما اونا دیگه دارن شورش رودرمیارن.ازاین زندگی حالم بهم می خوره.
اگه ازآخرت وعاقبت کارنمی ترسیدم حتما" تمومش می کردم نمی ذاشتم بیشترازاین طول بکشه.
ازبچگی تنهاهمدم ودوستم دخترک توآئینه است اگه دلم ازبه چیزی بگیره یاازیه چیزی خوشحال بشم به دخترک می گم اون
فقط حرفهای منو می فهمه.
تاحالا نشده بامادرم درمورد زندگیم حرف بزنم نشده مثل دوتادوست باهم گپ بزنیم خیلی از خونواده ام دورافتادم خیلی واین و
هیچ کدومشون نفهمیدن.
بعضی موقعها اونقدرازشغل پدرم بدم میادکه حتی حاضرنیستم بگم پدرم چه کاره است.بعضی مواقعم پیش خودم می گم شاید
اخلاق پدرم ربطی به شغلش نداره.امابازاطرافیانم کاری می کنند که باعث می شه من ازمعلمی بدم بیاد.
خوب درست کنم.
نه گنهکاریم نه بی تقصیریم
من وتو بازیچه تقدیریم




