تبليغاتX
من بهارم دخترپائیز
باآنکه متولدپائیزم امانامم رابهارگذاشتند



من همونم

من همونم که هميشه

غم وغصم بي شماره

اونيکه تنها ترين

حتي سايه ام نداره

اين منم که خوبيامو

کسي هرگز نشناخته

اونکه در راه رفاقت

همه هستي شو باخته

هر رفيق راهي با من

دوسه روزي همسفر بود

ادعاي هر رفاقت

واسه من چه زودگذربود

هر کي بازمزمه عشق

دو سه روزي عاشقم شد

عشق اون باعث زجر

همه دقايقم شد

اونکه عاشق بود عمري

از جدا شدن مي ترسيد

همه هراس وترسش

به دروغش نمي ارزيد

چه اثرازاين صداقت

چه ثمرازاين نجا بت

وقتي قد سرسوزن

به وفا نکرديم عا دت


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 11:22 توسط بهار |


سلام دوباره
تقریبا" بعدازسه ماه که دارم دوباره می نویسم راستش توی این سه بعضی چیزها عوض شدن ومن تونستم بعداز چندسال حرفهامو به خانواده ام بگم باگفتن اون حرفها زندگیم یه کم تغییرکردآروم شدم اما تنها چیزی که هنوزازبین نرفته همین تنهاییه که هنوزهم همراه منه بعدازتمام شدن امتحانات دی ماه با پدربزرگ ومادربزرگم رفتم قم اون یه آرامش خاصی پیداکرده بودم اصلا" دلم نمی خواست به شهر خودم برگردم. من هنوزهمان بهاردخترپاییزم اما این باربایه کمی تغییر.

موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 11:20 توسط بهار |


عاشقي نبود

انکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد

رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت

صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 8:52 توسط بهار |


زمستان درومین ماه پاییز
هنوزیه ماه ازفصل زیبای پاییز باقی مونده ولی ازدیروز اینجازمستونه

امروزکه ازخواب بیدارشدم همه جاسفید شده بود امسال پاییز چه زود

تسلیم زمستون شد


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 8:45 توسط بهار |


آدمک.

زنده بودن نمیخوام زندگی غاموسه منه

فقط و فقط دورنگی تنها کاووس منه

کاش میشد دارو باشیم نه زخم کاری نه نمک

قطره آبی باشیم رو قلب خشک پر ترک.

کاش می شد تو زندگی تو سختیش کم نزاریم

واسه ی خودمون آدمی با شیم نه آدمک.


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 و ساعت 9:2 توسط بهار |


حسرت

حسرت نبرم به خواب آن مرداب
که آرام درون دشت خفته است
دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته است


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385 و ساعت 9:40 توسط بهار |


گمشده ای درآئینه
درآئینه نوری سپیددیدم نورعجیبی بود.برخاستم وبه طرف آئینه رفتم ناگهان دخترکی درآئینه ظاهرشد. چهراش برایم آشنابود.امااورانشناختم هرچه به آئینه نزدیک تر می شدم اونیز به من نزدیکترمی شد. چقدرچهره اش برایم آشنابود.غمی عجیب درعمق دیدگانش موج می زد دورچشمانش به گودی نشسته بود.هرچه فکر کردم اورانشناختم. ناگهان اوشروع کردبه حرف زدن آری اورا می شناختم اوخودمن بودم.من بودم که درآئینه روبه روی خودایستاده بودم. چندوقت بودکه چهره ام رادرآئینه ندیده بودم آخرین باری که نگاهی به چهره ی خودانداخته بودم کی بود. هیچ نمی دانم. من دیگردرآئینه آن دختر پر شروشوررانمی دیدم چه برسرآن دخترک آمده بود. نه چه برسرمن آمده بود که حتی خودرا نمی شناختم

موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 و ساعت 19:23 توسط بهار |


صدا..
شب ازنیمه گذشته است وتازیانه های بادی ویرانگربرپنجره اتاقم می کوبد بادناله ی دختری تنها راهمراه باخودبه این سووآنسومی کشد. هیچ کس نمی داندکه دخترک چه می خواهدکه این گونه ناله می کند. آنقدرناله اش جانسوزاست که تمامی وجودم رابه آتش می کشدقلمم رابرروی دفترم می گذارم وازپشت میزم بلندمی شوم وبه طرف پنجره می روم وآن رامی گشایم تا کاملا"صدارابشنوم اماهم این که پنجره رابازمی کنم صدانیزقطع می شودهرچه گوش می دهم صدایی بجز صدای بادبه گوش نمی رسد. پنجره رامی بندم وبه پشت میزم بازمی گردم تا ادامه ی خاطراتم رابنویسم اما هم اینکه قلم دردست می گیرم تا شروع به نوشتن کنم صدای دخترک به گوشم می رسد.این بارصداکمی واضح تراست بیشترازقبل درصدامحو می شوم تابدانم که چه می گوید. آری صدارامی شناسم صداازدرون خودم می آمد اوصدای قلب شکسته خودم بودکه هروقت می خواهم شرح خاطرات وغمهایم رابرروی کاغذ بیاورم شروع به نالیدن می کند.وقتی بیشتر به صدا گوش می دهم متوجه می شوم که اوچه می گوید می گفت:خواهش می کنم ننویس وقتی تودست به قلم می بری ومی خواهی شرح غمهایت رابازگویی مرابه یادخنجرها وزخمهایی که ازدست نامردان خورده ام می اندازی وهمین یادآوری باعث می شودمن بیشترازقبل احساس دردوناراحتی کنم. باشنیدن صدای قلبم اشک ازچشمانم جاری می شودوبه خودلعنت می فرستم که چرااورااین قدر آزرده ام چرااورابه دست کسانی سپردم که خوردو زخمیش کنندبرای همین قلمم رابرزمین می گذارم تابرای یکبارهم که شده به ندای قلبم گوش بدم.

موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 و ساعت 19:16 توسط بهار |


شمع

چه شبی بود.شبی آرام وساکت.دراتاق تاریکم درگوشه ای دنج وخلوت درکنارتنهایی نشسته بودم.

ناگهان به ذهنم رسیدکه شمعی به یادت روشن کنم.

سریع برخاستم وبه طرف گنجه ی اتاق رفتم شمعی نیمه سوخته پیداکردم آن رابرداشتم ودوباره به طرف همان گوشه ی خلوت

رفتم.باکبریتی که درکنارم بود شمع راروشن کردم با دیدن شعله شمع دررویاهای همیشگی خود غوطه ورشدم همان طورکه

شعله ی شمع رانگاه می کردم وبه رویاهایم رنگ وبویی تازه می دادم ناگهان پروانه ای به طرف شعله آمد وچندباری به دور

شعله چرخید اماپروانه ی عاشق تاب حرارت شعله رانداشت ودرهمانجا درکنارمعشوق خودبرزمین افتاد.

بادیدن این صحنه اشک درچشمانم جمع شدباچشمان پرازاشک دوباره به شعله ی شمع خیره شدم اینبارچیزی دیدم که باورم

نمی شد.آری چهره ی زیبای توبودکه ازمیان شعله ی شمع به من خیره شده بود وبه من لبخند می زد.

اینبارنیز اشک درچشمان غم زده ام جمع شدامااین اشک شوق بود که بادیدن چهره ی مهربانت ازچشمانم جاری شده بود.


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 و ساعت 19:7 توسط بهار |


يك نفر
 يك نفر هست كه از پنجره‌ها،نرم و آهسته مرا مي‌خواند،گرمي لهجه باراني او، تا ابد توي دلم مي‌ماند،يك نفر هست كه در پرده شب، طرح لبخند سپيدش پيداست،‌مثل لحظات خوش كودكي‌ام،‌پر ز عطر نفس شب‌بوهاست،‌يك نفر هست كه چون چلچله‌ها،روز و شب شيفته پرواز است، توي چشمش چمني از احساس، توي دستش سبد آواز است، يك نفر هست كه يادش هر روز، چون گلي توي دلم مي‌رويد، آسمان، باد، كبوتر، باران،‌قصه‌اش را به زمين مي‌گويد


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 و ساعت 18:39 توسط بهار |


ای خدا

ای خدا آه ای خدا

ازتوی آسمونها

گوش بده به درد من

که می خوام حرف بزنم

واسه یک روزم شده

سکوتم روبشکنم

ای خداخودت بگو

واسه چی ساختی من و

توی این زندون غم

چراانداختی من و

چراهرجاکه میرم

دربه روم وانمی شه

چراهرجا دلیه

میشکنه مثل شیشه

ای خداحرفی بزن

اگه گوشت بامنه

این چیه که قلبمو

داره آتیش میزنه

ای خدا آه ای خدا

ازتوی آسمونها

گوش بده به درد من

که می خوام حرف بزنم

واسه یک روزم شده

سکوتم روبشکنم

ای خداخودت بگو

واسه چی ساختی من و

توی این زندون غم

چراانداختی من و

 

برگ ازدرخت خسته می شه

پاییزبهانه است.....


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 و ساعت 22:5 توسط بهار |


سلام
میدونید 2آبانماه روزتولدم بود اما هیچ کس این روزرویادش نمونده بود هیچ کس ازخانواده ام روزتولدم روبه یادنداشت فرادی اون فقط دوتاازدوستای عزیزومهربونم بهم تلفن کردن وتولدم روتبریک گفتن. چندروزبعدش عروسی کسی بودکه مثل خواهردوستش داشتم بارفتن اون حس می کنم ازقبل تنها ترشدم. 11آبانماه هم یادبود اون روزتلخ وکزایی بود کاش هیچ وقت اون روزازراه نمی رسیدو اون اتفاق نمی افتاد

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 و ساعت 9:48 توسط بهار |


مرگ

دیروزرفتم مدرسه ای که سال قبل توش درس می خوندم. موقع زنگه تفریحشون بودومن تونستم یکی ازدوستام روببینم

خیلی گرفته وناراحت بوددلیل ناراحتیش روپرسیدم وقتی که اون خبروداداصلا" باورم نمی شد یکی ازبچه های مدرسه

روزقبلش تصادف کرده بودبه حق پیوسته بود می شناختمش همکلاسی دوستم بود اما وقتی این موضوع روفهمیدم هرکاری

کردم چهره اش ونتونستم به یادبیارم.همون لحظه یکی دیگه ازدوستام برگشت بهم گفت بهارمی بیینی زندگیمون به یه تارمو

بسته است.شب وقتی می خواستم بخوابم همه اش به این فکرمی کردم ماباچه رویی می خوایم بارب دیدارکنیم ماکه این همه

گنهکاریم چه طوری می خوایم جواب حساب هامون وبدیم.باهمین چیزهاخوابم برد.

وامروزصبح باصدای پدرومادرم ازخواب بیدارشدم داشتن لباس می پوشیدن که برن بیرون ازشون سوال کردم چی شده

زنداییم که خونه ی مابود گفت که یکی ازهمسایه هافوت کرده وقتی پرسیدم چه کسی واون اسم همسایمون روگفت اصلا"

باورم نمی شد باشنیدن این موضوع یادحرف دوستم افتادم واقعا" زندگی به یه تارمو بسته اس.


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 و ساعت 16:20 توسط بهار |


پائیز

پاییز چه زیباست

مهتاب زده تاج سر کاج

پاشویه پر از برگ خزان دیده ی زرد است

بر زیر لب هره کشیدند خدایان

یک سایه ی باریک

هستی شده تاریک

رنگ از رخ مهتاب پریده

بر گونه ی اواگرابرپنجه کشیده

دامان خودش نیز دریده

آرام دود باد درون رگ نودان

با شور زند نی لبک آرام

تا سرو دلارام برقصد

پر شور

پر ناز

پرشور بخواند

شبگیر سر دار...


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385 و ساعت 17:21 توسط بهار |


آشنایی
خیلی سخته توی پاییزبایه غریبه آشناشی

اماوقتی که بهاراومدبه جوری ازش جداشی

خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه

بعدبهت بگه که چشماش نمی خوادتوروببینه

خیلی سخته که ببینیش توی یه فل طلایی

کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت 10:20 توسط بهار |


زندانی

مدتهاست که زیبایی برایم ساده ویکنواخت شده وهمه چیزبه سیاهی درآمده دیگرجاذبه های دنیا درمن شوروشوقی ایجادنمی کند

روزهایم باملال وخستگی توام است ازتنهایی به جان آمده ام نه همدمی نه هم صحبتی همچون پرنده ای بی بال وپربسته زندانیم

هم اکنون به مانندزندانی های محکوم به اعمال شاقه به دنبال راهی هستم تاخود را رهابخشم.

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 و ساعت 10:33 توسط بهار |


بارون

سلام به شما دوستان عزیز ازاینکه چندروزی نبودم معذرت می خوام راستش یه کمی کسالت داشتم وباید استراحت می کردم.

دیروز اینجا هوابارونی بود چقدرروزای بارونی رودوست دارم وقتی بوی نم خاک بلند می شه احساس می کنم دوباره متولد شدم.


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 و ساعت 10:30 توسط بهار |


هر لحظه ...

هر لحظه که از عمرم ميگذرد
به کلمه مرگ بيشتر فکر ميکنم
در حالی که هنوز پيری را تجربه نکردم
از جوانيم هنوز بهره ای که می خواستم نبرده ام
و کودکيم را درونم پنهان کرده ام ....
هيچ کس مرا نمی شناسد
درونم پر از حرفهای ناگفته است
پر از رازهای ناگفته ...
و به خودم افتخار می کنم
چون درد هايی کشيده ام که مرا ساخته است
و چيزهايی می دانم که هيچ کس نمی داند
و پس از مرگم با کالبدم خواهد پوسيد.....


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 2:44 توسط بهار |


ماه رمضان
فرارسیدن ماه مبارک رمضان ماه نزول قرآن برشما شیعیان مبارک باد 


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 2:34 توسط بهار |


عشق من پاییز

موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385 و ساعت 12:18 توسط بهار |


اولین پست پاییزی
سلام به شمادوستان عزیز فرارسیدن فصل رنگهارو به شما تبریک می گم.امیدوارم هیشه سربلندوپیروزباشید.

وپائیز برگی دیگر بر دامن غم دار طبیعت به یادگار گذاشت. برگی که از آن تنها زردی و عریانیش را به میراث برد و لگدمال شدن را آموخت زیرپای عابرانی که به صدای شکستن استخوانهایش می خندیدند.و باد سرودی سرد تر از تاریکی در گوش زمان زمزمه کرد و تاریخ به زیور ضجه ای کودکانه آراسته گردید. نیمه پائیز بود, نیمه آبان, نیمه تمام داستانهای بی پایان, نیمه افسانه تنهایی, نیمه...

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385 و ساعت 12:6 توسط بهار |


پائیز2

موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 9:48 توسط بهار |


پائیز
داره میاد همین نزدیکیهاست صدای پاش به گوش می رسه همین فردامیاد بعدازاینکه سه فصل دیگه رو بخاطراومدنش تحمل کردم داره ازراه می رسه فصل تولدم وفصل یه خاطره ی تلخ یه خاطره ازیه شروع ناتموم.داره میادبادنیای رنگارنگش وغروب زیباامایه کمی دلگیرش همین فردا می رسه.

 

ســــلام پــائیــــز

سلام

 


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 8:31 توسط بهار |


بودنم

بودنم را هیچکس باور نداشت

هیچکس کاری به کار من نداشت

بنویسید بعد مرگم روی سنگ

با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ

او که خوابیدست در این گور سرد

بودنش را هیچکس باور نکرد


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 9:30 توسط بهار |


مرگ

اگرمرگ زندگیست وزندگی مرگ پس درودبرمرگ ومرگ برزندگی


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 و ساعت 12:20 توسط بهار |


خوب
 آیادراین دنیا کسی هست بفهمد

که دراین لحظه چه می کشم؟ چه حالی دارم؟

 چقدرزنده نبودن خوب است خوب


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 12:0 توسط بهار |


زندگیم

نمی دونم چی بنویسم وازکجا شروع کنم. می خوام ازروزهایی که داره می گذره بنویسم اززندگیم ازاینکه چه حسی نسبت به

این قفس (زندگی) دارم امامی ترسم بنویسم.می ترسم اینجاهم آسودم نذارن(خانواده ام) خیلی جالبه ازیه خونواده فرهنگی باشی

امانتونی حرفت ورک وراست بگی.یااینکه نتونی اون کاری رو که دوست داری انجام بدی.

نمی دونم شاید تا حدودی هم مقصرخودمم اما اونا دیگه دارن شورش رودرمیارن.ازاین زندگی حالم بهم می خوره.

اگه ازآخرت وعاقبت کارنمی ترسیدم حتما" تمومش می کردم نمی ذاشتم بیشترازاین طول بکشه.

ازبچگی تنهاهمدم ودوستم دخترک توآئینه است اگه دلم ازبه چیزی بگیره یاازیه چیزی خوشحال بشم به دخترک می گم اون

فقط حرفهای منو می فهمه.

تاحالا نشده بامادرم درمورد زندگیم حرف بزنم نشده مثل دوتادوست باهم گپ بزنیم خیلی از خونواده ام دورافتادم خیلی واین و

هیچ کدومشون نفهمیدن.

بعضی موقعها اونقدرازشغل پدرم بدم میادکه حتی حاضرنیستم بگم پدرم چه کاره است.بعضی مواقعم پیش خودم می گم شاید

اخلاق پدرم ربطی به شغلش نداره.امابازاطرافیانم کاری می کنند که باعث می شه من ازمعلمی بدم بیاد.


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت 18:50 توسط بهار |


سلام
می خوام باشروع پاییز منم شروع کنم پس کمکم کنید تا بتونم یه وبلاگ

خوب درست کنم.

نه گنهکاریم نه بی تقصیریم

من وتو بازیچه تقدیریم


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385 و ساعت 8:58 توسط بهار |



منبع كدهاي جاوااسكريپت